به قونیه بکشانیم پای تهران را

مجموعهٔ غزل امروز۱ سعید رضادوست چاپ دوم ۱۳۹۵- ۶۴ صفحه- ۱۰۰۰۰تومان


دفترچۀ اشعار رضادوست عطرآگین است. او نوسفری است که غزل­‌خوان و دست افشان به راه افتاده است، می­‌رود و … درنگی می­‌کند در خم هر پیچ و سر هر کوچه، تا ترنّمی را که بر زبان دارد به شمیم شمس و مولانا جلا دهد. می­‌خواهد “پای تهران را به قونیه بکشاند” بی‌آن­که در قونیه متوقّف شود، چراکه می­‌داند : “هزار قونیه امّا به شمس مدیون است پس “با قطار از شب قونیه گذر می­‌کند” و این نغمه بر لبانش می­‌ترواد که :

جلال­‌الدّین محمّد وقت مرگ ِ خویش اندیشید         بدون شمس تبریزی زمین بیهوده می­‌چرخد

و او حق می­‌دهد به جلال­‌الدّین محمّد، و با خود می­‌گوید : الحق چنان است که جلال­‌الدّین محمّد گفت و به‌راستی

چه فرقی می­کند آیا بخارا، قونیه، تهران                 زمین طعم لجن دارد بدون شمس تبریزی

پس شوری در دلش می­‌نشیند از احساس همدردی با جلال­‌الدّین محمّد که “چیز“ی شوریده­‌اش می‌­کرد و آن “چیز” را در “شامگاه ِ کبوترباران ِ تبریز” می­‌جُست و رضادوست گاهی، درعالم بی‌­خودی، خود را با آن چیز هم­ذات و هم­سان می­‌پندارد :

آن چیز که شوریده‌­ات می­کرد       امروز آن ­چیزم جلال‌­الدّین

لبریز لبریزی با شمس­‌ام                تبریز لبریزم جلال­‌الدّین

گاهی نیز آن “چیز” را نه در خود، بلکه در صورت دیگری که مجذوبش شده است جلوه‌­گر می‌­یابد :

چیز دیگر که گفت مولانا   صورت تو شبیه آن چیز است

از پس ِ پلک­‌های من امروز   بوعلی نیز شمس ِ تبریز است

… رد می­‌شویم و می­‌پردازیم به مولانا که رضادوست نیز چون او از قواعد سفت و سخت ردیف و قافیه سر باز می­زند و از دست­کاری اوزان عروضی نمی­هراسد. امّا آزمون­‌های رضادوست در این زمینه‌­ها نیز بیشتر از آن­که یادآور مولانا باشد شاعر غزل­‌سرای معاصر؛ سیمین بهبهانی را تداعی می­‌کند. می­‌دانم که رضادوست رضا نمی­‌دهد به این داوری و دوست دارد هر آینه تشبّه به مولانا را. پس نگاه کنید که مولانا مواد لازم در کارگاه شعر خود را از پدیده­‌های پیش‌پا‌افتادۀ زندگی زمانۀ خود می‌­گیرد چون نخود و سپاناخ و تره و کفگیر و دیگ و سوزن و قبا و کفش و کلاه و کرّه و پالان و توبره و در و پنجره و قنجره و جندره و … رضادوست نیز از عناصر موجود دردوروبر محیط خود بهره می­‌جوید. از قطار و ترن و ریل و مترو و از عکس و دوره­‌گرد و پُست و فنجان قهوه. حتّی از مفاهیم ذهنی و تصویرسازی­‌های باب‌طبع شاعرپیشگان عصر خود امتناع نمی­‌نماید و با ابداع ترکیباتی تنیده از استعاره­‌ها چون “کلبۀ جاری“، “امتداد سرخ ِ جنون“، “شب­‌صفتان ِ پاره‌­سنگ” ثابت می­‌کند که دراین میدان از اماثل و اقران هیچ کم نمی­‌آورد. امّا او مراقب است – و باید هم مراقب باشد – که مبادا بلغزد و بیفتد در دام ِ کلیشه­‌پردازی­هایی که نقشی جز پرده­‌کشی بر فقر و فقدان معنی ندارند. انصاف را وقتی رضادوست از ارتباط ابدی میان “سیب و تن ِ زن” حیرت می­‌کند و به “دختری که مانند یک مجسّمه زل زده به آینه“، “دور لب خویش را سیاه می­‌کند” چشم می‌­دوزد و از “گوژپشتی تک‌تک ِ من‌­ها” می­‌نالد و از “لنگ‌زدن پای قاعده­‌ها” می­‌گوید، پیراستگی ِ زبان و تازگی احساس و ظرفیّت ِ نویدبخش ِ تخیّل خودرا در معرض تماشا می­‌گذارد. شعر “مترو“ی ِ او را در همین مجموعه بخوانید تا مقصود مرا دریابید.

محمّدعلی موحّد  ۱۳۹۴/۲/۲۸