ابرم در آسمان درد می‌کند

«ابرم در آسمان درد می‌کند» در روزنامهٔ شرق

روزنامه شرق

کد خبر: ۷۲۹۳۷

تاریخ خبر: ۱۳۹۴ چهارشنبه ۱۸ شهریور

مارتین سورسکو، از اصیل‌ترین صداهای ادبیات رومانی است، نابغه‌ای مالیخولیایی با شعرهایی ساده و هولناک. <<ابرم در آسمان درد می‌کند>>، مجموعه کوچکی از شعرهای او به تازگی در مجموعه کتابِ ماه نشر مشکی منتشر شده است.‌‌ همان طور که در مقدمه کوتاه ابتدای این مجموعه شعر آمده است <<شعرهای سورسکو صحنه نبرد است، ترکیب هوشمندانه‌ای است از طنز سیاه، بینش عمیق و آگاهی از خواسته‌های روح انسان و همین به کار او قدرت می‌دهد. شعرش گاهی داستان است و گاهی تمثیل و زمانی هم فانتزی می‌شود، اما موقعیتی واقعی و ترکیب معصومیت و هوشیاری را به نمایش می‌گذارد>>. زبان شعری سورسکو، زبانی ساده و سرراست است، شعر در نظر او باید موجز و مختصر باشد. سورسکو از سال ۱۹۵۹ شروع به نوشتن شعر می‌کند، و نخستین کتابش را ده سال بعد از آنکه شعر نوشتن را آغاز کرد و در نشریاتی که غالبا آنجا ویراستار بود، به چاپ رساند، منتشر کرد. کتابی با عنوان <<تن‌ها در میان شاعران>>. نقاشی، از دیگر هنرهایی بود که سورسکو در تمام عمر به آن پرداخت و نمایشگاه‌هایی هم برگزار کرد. او <<تا آخرین لحظه زندگی دست از آفرینش برنداشت، به طوری که در بستر بیماری و درحالی که توانی برای نوشتن نداشت، شعر‌هایش را دیکته می‌کرد تا بنویسند>> و از آن روز‌ها مجموعه <<پل>> ماند که مدت کوتاهی پس از مرگش منتشر شد. شعرهای مجموعه <<ابرم در آسمان درد می‌کند>>، غالبا راوی اول شخص دارند و حضور منِ راوی، خود شاعر در شعر‌ها پررنگ است. شعرهای کوتاه او بیشتر با یک تصویر ساده آغاز می‌شود و آخرسر با شوک تمام می‌شود. مثلا در شعر <<ظهور عکس>>، راوی در سطر اول اعلام می‌کند که <<امروز فقط از درخت‌ها عکس گرفتم/ ده درخت، صد درخت، هزار درخت>> و بعد <<شب که روح، اتاق تاریک می‌شود/عکس‌ها را ظاهر می‌کنم>> اما آخرین عکس روایتِ دیگری است. آخرین عکسِ راوی شبیه خودش است، از هرچه که عکس بگیرد. <<پس از ظهور/ بر اساس برگ‌ها و حلقه ها/ و سایه‌های درخت ها/ مرتبشان می‌کنم. / آه درخت‌ها چه راحت با هم یکی می‌شوند! /ببین، تنها یکی مانده است/ دوباره از آن یک درخت عکس می‌گیرم/ و با وحشت می‌بینم /که شبیه من است.>> در ادامه راوی از سنگ‌ها عکس می‌گیرد <<دیروز فقط از سنگ‌ها عکس گرفتم/ و سنگ آخر شبیه من بود.>> و بعد <<پریروز &ndash;صندلی ها-/ و آخرین صندلی/ شبیه من بود.>> و آخر اینکه راوی در ناباوری بسیار درک می‌کند که با اشیا، با <<چیز‌ها>> یکی شده است. <<تمام چیزها/ شبیه من هستند… / می‌ترسم>>.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *